شاهزاده آدریانشاهزاده آدریان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

آدریان شاهزاده کوچولوی مامان بابا

اولین بهار تو و ما

پسرم بهار ثانیه ثانیه از راه میرسد و اینجا کسیست که به اندازه تمام شکوفه های بهاری دوستت دارد...   گلدونکم داره عید میشه و کنار هفت سین تو هم کنارمونی،می دو نستی این بهترین عید منه،میدونستی بهترین عیدی من تو هستی. خدایا  ازت ممنونم بخاطر همه چیز. لحظه تحویل سال ساعت 20و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز 29 اسفند 1392 عید مبارک  ...
29 اسفند 1392

شیرین ترینی

بزار از این روزات بگم ... بشدت در تلاش برای چهاردست و پا رفتنی،تا میذاریمت زمین سریع برمیگردی  که بری ولی هنوز می ترسی. بازیگوش شدی،وقتی دارم  بهت غذا میدم دایم حواست به اطرافه خوب غذاتو نمی خوری. دست  می زنی...وای که خیلی خوردنی میشی.هر وقت بهت بگم دست بزن یا آفرین سریع دست می زنی. علاقه شدیدی به خوردن کاغذ داری یعنی اگه دم دستت کاغذ باشه غافل بشم به سرعت نور خوردیش. ( چند روز پیش داشتم برات کتاب می خوندم،تلفن  زنگ زد تا برم جواب بدم و اومدم دیدم گوشه کتاب و خوردی .) خدا رو شکر فعلا مشکلی با خوردن قطره آهن و آ د نداری.( گلی گل ) همچنان بجز سی دی کلیله دمنه علاقه به دیدن هیچ کارتون دیگه ای نداری. از طعم کر...
26 اسفند 1392

دومین سفرت به شیراز و نامزدی عمو

12.20 دوباره به شیراز رفتیم.البته من و تو تنها و این اولین سفر من  با تو تنهایی بود( بابایی بخاطره کاری که داشت زودتر رفت) و چه داستانی داشتم با تو،تو سالن انتظار فرودگاه پریدی بغل یه آقایی سرتو میذاشتی روی شونه هاش و با صورتش بازی میکردی.!! بنده خدا مونده بود چی بگه..تو هواپیما هم با خانمی که صندلی عقب نشسته بود دوست شدی و بعد رفتی عقب بغلش نشستی.( دیگه نمی دونم باید چیکار کنم که این اخلاقت عوض بشه،اخه پسر من با همه که انقدر سریع فامیل نمیشن) خلاصه  که رسیدیم شیراز... اصلا یادم رفت بگم برای چی رفتیم.نامزدی عمو محسن بود12،21. مراسمشون خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت و تو هم کلی رقصیدی.تا جمعه 23 که برگشتیم البته بازم بدون بابایی....
26 اسفند 1392

8 ماهگی

آدریان خوشگل مامان یدونه ی من گل قلبم...مرسی که  منت بر سر ما گذاشتی و زندگیمون رو رویایی کردی. این 8 ماه هر روزش  شیرین و خوب گذشت هر روزش خونمون پر از عشق بود  و همه بخاطره حضور تو هستش. شکلات فندوقی مامان ، تولد 8 ماهگیت  مبارک ...
18 اسفند 1392

شاهزاده به آرایشگاه می رود

92.12.15 عسلکم چند وقتی بود که موهات نا مرتب شده بود  و بلاخره بابایی وقت گرفت و رفتیم.چی بگم از آقایی شما که هیچی نگفتی فقط تعجب کرده بودی و مدام برمی گشتی ببینی آقاهه داره چکار میکنه.بعد انقدر فرمان ماشین رو چرخوندی از جا دراومد .. . انقدر  با مزه شدی که دلم می خواد بخورمت.   مبارکت باشه مامانی         ...
18 اسفند 1392

با تو به استقبال بهار می رویم.

چقدر خیابون ها شلوغ شده همه درگیر خرید برای عید شدن،و توی این شلوغی چقدر برای ما شیرینه خرید کردن برای عید امسال.از این مغازه لباس بچه به اون یکی مغازه.کلی برات خرید کردم و هنوز کلی چیز دیگه مونده که بخرم. چقدر عید امسال خوبه ،تو هم کنار هفت سین هستی وای اگه بدونی چه لذتی داره برای تو سفره چیدن،چه لذتی داره برای تو خرید عید کردن چه لذتی داره با تو لحظه تحویل سال... دلم می خواد از الان ماهی گلی بگیرم،سبزه بذارم....وای چقدر ذوق وشوق دارم. دیروز رفته بودیم خرید که یکدفعه بادکنک دیدی و می خواستی خودتو پرت کنی و بگیریش.منم رفتم برات خریدم انقدر ذوق میکردی که نگو...این صحنه هارو دوست دارم  اینکه تو چیزی بخوای و من برات بگیرم.عشق می کنم ...
12 اسفند 1392
1